پایگاه عدالت خواهان"حالا هرموقع نام سوریه و مدافعان حرم می آید و نگاهم به ساعت می افتد بدجور دلم می گیرد و احساس حقارت می کنم! بعد از آن هرچه به در و دیوار زدم تا راهی سوریه شوم اما هر بار پشیمان تر از گذشته باز می گشتم.

به گزارش پایگاه عدالت خواهان"سر و صدای دانشجویان نظم کلاس را بهم ریخت؛ یکی موافق بود و دیگری مخالف!

یکی از بچه ها گفت: معنی ندارد که ما در کشوری دیگه نیروی نظامی داشته باشیم و رسماً عملیات انجام بدیم!

دیگری گفت:حضورمان مثل اینه که ما هم در امور کشوری دیگر دخالت می کنیم!

یکی دیگر همه را دعوت به سکوت کرد تا حرف خودش را بزند، قدری بچه ها ساکت شدند و او نیز نفسی تازه کرد و گفت: اصولا حضورمان در سوریه قانونی نیست! کدام قانون چنین اجازه ای به ما داده است؟!
 
استاد که تا الان بیشتر سکوت کرده بود و فقط لبخند می زد، روی میز زد تا پاسخ بچه ها را بدهد، همهمه بچه ها قدری آرام شد، استاد گفت: حضورمان در سوریه و کمک به حزب الله لبنان و یمن و دیگر گروههای مقاومت هم جنبه دینی دارد که سفارش به دفاع از مظلوم شده ایم و هم طبق آرمانهای انقلاب است و هم دقیقاً با قانون اساسی مطابقت دارد!

اصل 11 و 154 قانون اساسی بر حمایت از مبارزه مستضعفین جهان تاکید دارند!

استاد اشاره به سخنان حضرت آقا کردند و گفت : نکته دیگر اینکه اگر داعش را در عراق و سوریه نمی زدیم الان باید در مرزهای خودمان با آنها درگیر بودیم چرا که داعش به صراحت گفته بود هدف، ایران است!

یک لحظه حواسم به مهدی که کنارم نشسته بود افتاد! بدجور توی خودش فرو رفته بود و به زمین خیره شده بود و زیر لب با خودش حرف می زد!

دستم را به شانه اش زدم و گفتم: چی شده بسیجی؟!

سرش را بالا آورد و چشمانش قرمز شده بود، انگار منتظر بود تا کسی احوال او را بپرسد، گفت: همه چی مهیا بود تا بروم، رفتنم صددرصد شده بود!  دوره های مخصوص را رفتم، شبهای توی پادگان در کنار بچه ها عالمی داشتیم! بغض راه گلویش را گرفته بود!

عبدالله باقری، سیدمصطفی موسوی،محمدرضا دهقان،مسعودعسکری همه شون با گروه ما بودند و باهمه شون توی دوره رفیق خونی شدیم، اما دنیا ما را نگه داشت و لیاقت همسفر شدن باهاشون را نداشتم و این جدایی حالم را داغون کرده و هر موقع حرفشون به میان می آید ازشون خجالت می کشم

گفتم: پس چی شد؟!چرا نرفتی؟!

به ساعتِ مچی اش اشاره کرد و گفت: این نگذاشت! خنده ام گرفت و گفتم: ساعت؟!!
 
روایتی حقیقی از دلبستگی به دنیا و مدافعان حرم/خدایا! شهدا چگونه توانستند از مال و فرزند و خانواده و دنیا  دل بکنند؟!

مهدی با لبخندی تلخ آهی کشیدی و گفت: ساعت مچی ام مخصوص غواصی است و از اولین حقوقم آن را گرفتم! خیلی دوستش دارم ...بعضی اوقات در تنهایی خودم می گفتم اگر سوریه رفتم و اسیر و یا شهید شدم ساعتم را چکار کنم؟! انگار این حرف عاملی شد تا از اعزام عقب بیفتم!!

حالا هرموقع نام سوریه و مدافعان حرم می آید و نگاهم به ساعت می افتد بدجور دلم می گیرد و احساس حقارت می کنم! بعد از آن هرچه به در و دیوار زدم تا راهی سوریه شوم اما هر بار پشیمان تر از گذشته باز می گشتم.

حسرت مهدی و اسیر دنیا شدن قصه امروز و دیروز نیست؛ در طول تاریخ، دنیا بین مبارزان زیادی تا شهادت و سعادت و جهاد فاصله انداخته است.

خدایا! شهدا چگونه توانستند از مال و فرزند و خانواده و دنیا  دل بکنند؟! رها کردن واقعا سخت است!قصه مهدی قصه امروز خیلی از ماست، زمانی که به خاطر دنیای چند روزه و ناچیز پشت پا به دنیایی آسمانی و ابدی می زنیم و خدای ناکرده مقابل دین و ولی می مانیم!
 
 
 
 


نوشتن دیدگاه