واقعا در افسانه جومونگ ، داستان پردازی و متن های عالی کار شده و آدم تحت تاثیر قرار می گیرد ، اما این جملۀ “آمادگی برای مردن هزار باره” برایم آشناست ، بعد از اتمام افسانه جومونگ کتاب “لهوف سیدبن طاوس” را که یکی از معتبرترین کتابهایی است که واقعیّات سرگذشت کربلا را نوشته ، ورق می زنم .

به گزارش پایگاه عدالت خواهان؛ نشستم توی خونه و کانال ها رو این ور ، اون ور می کنم ، دارم دنبال مختار می گردم ، سال قبل بازپخشش بیشتر از این بود ، خدا اجرش بده میرباقری رو ، واقعا زحمت کشیدن. خدا رحمت کنه مختار رو .

شبکه نمایش “پارک ژوراسیک ۲” داره و تماشا “افسانه جومونگ” .تو پس زمینه ذهنم هنوز مختار میچرخه ولی آروم آروم رفتم تو فاز جومونگ ؛ یه صحنه حسّاس ، تسو که از مذاکره !!

با “یانگ جو” و “امپراطوری هان” برا برداشتن تحریم ها نتیجه نگرفته و به امید اینکه جنگ نشه ، تدبیر کرده سازش کنه و با دختر دشمن عقد بسته و هر چی اونا خاستن گفته چشم ، جاسوس های دشمن رو راه داده در اسلحه سازی خودشون و باج های زیادی داده و عزّت “بویو” رو لگد مال کرده .

ولی باز دشمناش راضی نشدن و هرروز توقّع و خاسته شون بیشتر شده ، از این ور هم روز به روز مقبولیّت نصف و نیمه اش داره از بین می ره و مردم هم صداشون در میاد ، چاره کار رو در این دیده که تقصیرها رو بندازه گردن جومونگ و بگه دلیل اینکه خزانه خالی هست و ورود نمک و کالا تحریمه ، دشمن ستیزی جومونگه که بهانه داده دست امپراطوری ، پس باید دست از دشمنی با “هان” بر داریم و ساخت سلاح های فولادی رو متوقف کنیم و جومونگ دستگیر و کشته بشه ، تا همه چی برگرده سرجای اوّلش .

چون دستگیری جومونگ هم که به این راحتی ها نیست ، تن به ذلّت دیگه ای داده و با گروگان گرفتن همسر و مادر جومونگ و تهدید به کشتن اونها پیغام داده که جومونگ خودشو تسلیم کنه . از اون ور جومونگ برای آزادی مادر و همسرش وارد کمین تسو نمی شه؟ چرا؟

چون استاد روحانی جومونگ “بانو یومیول” بهش نهیب زده که شما برای رسیدن به هدف والا نباید مسایل شخصی رو وارد برنامه های خودت بکنی !!در یک صحنه حسّاس از افسانه جومونگ (دقّت شود خودشون اسمش رو گذاشته اند افسانه و داستان) .

با تمام شدن ضرب الاجل تعیین شده و تسلیم نشدن جومونگ ، تسو شمشیر را زیر گلوی “بانو یوها” مادر و “بانوسویا” همسر جومونگ گذاشته و عن قریب هست که آنها رو بکشد ، مادر افسانه ای جومونگ اما در دیالوگی احساسی جمله ای می گوید :

“پسر من جومونگ ، هدف والایی داره (آزادی اهالی چوسان از بردگی هان) و تسلیم نخواهد شد و من حاضرم برای اینکه پسرم به هدفش برسد ، هزار بار بمیرم . زود باش مرا بکش.”

واقعا در افسانه جومونگ ، داستان پردازی و متن های عالی کار شده و آدم تحت تاثیر قرار می گیرد ، اما این جملۀ “آمادگی برای مردن هزار باره” برایم آشناست ، بعد از اتمام افسانه جومونگ کتاب “لهوف سیدبن طاوس” را که یکی از معتبرترین کتابهایی است که واقعیّات سرگذشت کربلا را نوشته ، ورق می زنم .

با پس زمینه ذهنم در این ایّام خدایی ، دنبال جمله “آرزوی مردن هزار باره” در راه هدف و در راه محبوب و معشوق ، می گردم اما نه در داستان و افسانه بلکه در واقیّتی حماسی در کربلا ، “لهوف” را که ورق میزنی و گذرا هم که بخوانی اش ، چشمانت نه به اندازه بال مگس که قشنگ بارانی می شود ، اصحاب و یاران را که مرور می کنی ، می رسی به یک مردی به نام ، “زهیربن قین” ، دیالوگ احساسی و افسانه ای “بانو یوها” که هنوز یادتان نرفته:

” من حاضرم برای اینکه پسرم به هدفش برسد ، هزار بار بمیرم” حال ببینید زهیر ، در شب واقعی واقعه عاشورا که امام حسین (ع) یاران خود را مرخص نمود تا بروند و جان خود و فرزندان حسین (ع) را نجات دهند چه جوابی به معشوق خود داده است :

“به خدا سوگند ای پسر پیغمبر ، دوست داشتم هزار بار کشته و زنده شوم در حالی که خداوند تو و برادران و اهل بیت تو را زنده بدارد.”

هنوز ذهنم درگیر افسانه است . در کتب تاریخی کره ای ها چهار خط بیشتر از جومونگ نوشته نشده است و روشن است که جملات “بانو یوها” ساخته ذهن نویسندگان خلّاق افسانه و داستان جومونگ بوده است که احساسات ببینده را – با علم به غیر واقعی بودن آنها – تحت تاثیر قرار می دهد.

اما به راستی چرا جملات واقعی اصحاب عاشورا ما را تکانی نمی دهد؟ نکند ما راه را گم کرده ایم؟ نکند روزمرّگی ها ما را غافل کرده است.

نکند در نظر ما هدف واقعی حسین (ع) که ” نجات کلّ بشریّت از بندگی غیر خداست” کم اهمیّت تر از هدف جومونگ در افسانه غیر واقعی “نجات مردم چوسان از بردگی هان” ، شده است؟ نکند رفاه زدگی ، غفلت ها و گناهان ما ، زشتی و ذلّت زیر بار ظلم رفتن را در نظر ما از بین برده است؟

اما بعید می دانم اینگونه باشد که اگر اینگونه بود ، در نظر ما جومونگ ظلم ستیز ، اینگونه محبوب نبود ، به نظر می رسد باید حسین را و اصحاب عاشورا را آنگونه که هستند برای فطرت های پاک ارایه کرد که در آن صورت “مسلم بن عوسجه” واقعی کجا و جومونگ داستانی کجا؟

آنجا که “مسلم” در همان شب واقعی عاشورا به امام خویش عرض کرد :

“ما دست از تو بر نمی داریم . نیزه به سینه دشمن می کنم و تا دسته شمشیر در دست داریم با آن بجنگم و اگر سلاح به دستم نماند به آنها سنگ بیاندازم به خدا اگر بدانم که کشته می شوم و زنده می شوم و سپس کشته می شوم و سوخته می شوم و خاکسترم را باد می دهند و هفتاد بار با من چنین کنند از تو جدا نشوم تا در آستانت بمیرم ولی افسوس که فقط یک جان دارم ”

می خواهم “لهوف” را از دیگر یاران حسین (ع) بخوانم که ناله دختر چهار ساله ام بلند می شود ، بابا کمک ، برمی گردم ، اولش عجیب خنده دار است ، دخترکوچک ، می خواسته بزرگی کند و پیراهنش را خودش در بیاورد که نخی از یقه پیراهن گیر کرده است به گوشواره کوچکش .

هر چه تقلّا می کند گوشواره بیشتر کشیده می شود و گوشش سرخ شده است . باز داد می زند بابا کمک ... تبسّمم تمام نشده اشک در چشمانم جمع می شود. حسین !! مگر تو بابا نبودی؟ مگر دخترِ تو “بابایی” نبود؟

مگر نانجیب ها دختر نداشتند که بدانند ، گوش دختر سه ساله چقدر لطیف است و طاقت وحشیگری ندارد؟

کجا بود نویسنده افسانه جومونگ وقتی در کربلا ، حسین (ع) برای رسیدن به هدف والا (رهانیدن بشرّیّت از بندگی غیر خدا ) مسایل شخصی خود را وارد برنامه های خود کرده بود !!!

آنجا که مادر “طفل شش ماهه گردن از گوش تا گوش بریده” از خیمه ها بیرون نیامد ، مبادا حسین (ع) شرمنده رباب شود .

+++++++++++++++

پی نوشت :

* امام صادق (ع): هر کس نزد او از حسین یادى شود و از چشمانش به اندازه بال مگس اشک بیرون آید، پاداش او بر خداوند عزوجل است و خداوند براى او جز به بهشت راضى نمى شود.

ثواب الاعمال ۱۸۱*

داستان یک مرد – زهیر بن قین

* یک برگ از شب عاشورا

+++++++++++++++

بازنشر در وب سایت های : عمارنامه ، افسران جنگ نرم ، آی شلوغ دانشجوی سیاسی دانشگاه تبریز ، میکده فرشتگان (۲) 



نوشتن دیدگاه